21 مطر / کافی‌شاپ در جامعه‌ی مهدوی؟!

کافی‌شاپ در جامعه‌ی مهدوی؟!

یک جلسه‌ای داریم ما اسمش شکر است و به همان‌اندازه شیرین. البته اگر اسامی را وضع شده بر معانی ندانیم. اگر بدانیم وضع فرق می‌کند. آن وقت باید بگوییم یک جلسه‌ای داریم ما که حقا شکر است! در فارسی برای تمرین گذر از واژه به سوی معنا یک راه خوبی وجود دارد. آن هم خواندن شعرهای سبک هندی و خصوصا شعرهای شاه تصویر، بی‌دل دهلوی، است. یک غزل بی‌دل می‌تواند به اندازه‌ی یک بوستان سعدی به شما آموزش گذر از واژه به سوی معنا بدهد. شعرهای سعدی بیشتر از پرواز در آسمان معنا، به درد صخره‌نوردی بلاغت می‌خورند. مثلا وقتی این بیت بی‌دل را می‌خوانید که:

در جوی دم تیغت شیرینی آبی هست/ کز جوش حلاوت‌ها زخمش به شکر خندد!

بی‌درنگ می‌فهمید شکر فقط آن چیزی نیست که صبح‌ها می‌ریزند توی چای می‌خورند! و این که اسامی عالم مدام دارند به مسماهای بی‌وجودشان پوزخند می‌زنند، بل که رسما می‌خندند، بل که اصلا ریسه می‌روند…! و این که اسامی چه قدر می‌توانند بی مسما باشند!

یک جلسه‌ای داریم ما که حقا شکر است. سعید آقای جعفرنژاد و من یک روز تصمیم گرفتیم یک جلسه بگذاریم برای مطالعه. همان اوایل فهمیدیم هیچ جا برای برگزاری جلسه نداریم. پس از سر اجبار به سبکِ «دعوها فإنها مأمورة و ستضع رحالها حیث أمرت» رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یک… چشمتان روز بد نبیند کافی شاپ! که نام پارادوکسیکالش «کافی شاپ شکر» بود. ولی خیالی نبود. وقتی یقین داشته باشی «إنها مأمورة» هر جا بار انداخت می‌روی مسجدی می‌سازی. مسجدی که وقتی رفتی ستون‌هایش یک صدا برایت حنّانه شوند. بعدها فهمیدیم چه قدر اسامی پارادوکسیکال می‌توانند با مسما باشند…!

همیشه قرارهای شکرمان یا منتهی به اذان بود یا پس از اذان. و بالأخره آن قدر رفتیم و آمدیم تا حتی نام مسجد آن نزدیکی هم شد مسجد شکر! از همان روز اول یک سؤال ذهن مرا آزار می‌داد. ما به چه حقی از مسجد می‌رفتیم کافی شاپ؟ این کار ما توجیه ساده‌ای داشت البته. مسجد شکر، وتیره‌ات تمام نشده برق‌ها را خاموش می‌کرد و تو را بیرون. ولی این فقط توجیه بود، جواب نبود. بعدها وقتی سعی می‌کردم سؤال را برای خودم واضح کنم از خودم پرسیدم: چه چیزی باعث شده من فکر کنم کافی شاپ جای مسجد را تنگ می‌کند؟ اصلا چه ربطی دارد؟ گناه که ندارد که کافی شاپ رفتن! من متحجرم؟ یا نکند برای تمدن ذات قائلم؟ بالأخره جواب را پیدا کردم. جواب آن‌قدر جالب بود که خودم را هم هیجان زده کرد. یک چیزی ته دل من می‌گفت مسجد می‌تواند نقش کافی شاپ را بازی کند! همین. نقشی اتفاقا که سندش هم به نام مسجد است ولی انگار این سند میان تحولات جامعه گم شده. اما چه مسجدی؟ سؤال بعدی این بود. این‌جا بود که فهمیدم می‌شود اسامی را به مسماها نزدیک کرد. بخواهم نمونه‌ی انقلابی بیاورم باید از مسجد الجواد و حسینیه‌ی ارشاد نام ببرم. مسجد انصاری نجف دهه‌ی وسطین دهه‌های چهل و پنجاه شمسی و مسجد حسنین ضاحیه‌ی جنوبی دهه‌های شصت و هفتاد و هشتاد شمسی هم که جای خود دارند.

ما چون مسجد درست و درمان پیدا نمی‌کردیم می‌رفتیم کافی شاپ. طول هفته را مطالعه می‌کردیم، آن‌جا کنفرانس می‌دادیم. بحث تقریبا هر جلسه بالا می‌گرفت و حسابی داغ می‌شد. خیلی‌ها لطف کردند آمدند جلسه‌ی ما. بعضی‌هاشان نمک یا به عبارتی شکر‌گیر شدند، خیلی‌هایشان هم شرایط تحصیلی، شغلی یا خانوادگی‌شان اجازه نمی‌داد مرتب بیایند. ولی کسی از این جلسه ناراضی بیرون نرفته تا جایی که من می‌دانم.

یک شب از شلوغ‌ترین جلسات، سعیدآقا بودند با عبدالرضا و حامد. ایمان هم جلسه‌ی دومی بود که می‌آمد و هنوز یخش باز نشده بود. جواد محمدنیای عزیز هم طبق معمول وسط‌های کار با یک هم‌راه سر رسید و البته این دفعه تا پایان ماند…

بحث آن شب خیلی عجیب و غریب بود. حتما دیده‌اید حضراتی که علوم انسانی می‌خوانند، پس از چندی، چون منابع بومی اقناع کننده یا اصولا منابع بومی گیرشان نمی‌آید، می‌زنند به دریای بی انتهای منابع غیر بومی. و دور از جان شما هلاک می‌شوند. که البته حرجی نیست. در میان این افراد، بلا نسبت شما، بعضی همان اوایل دنبال توجیهی دینی و دستوری مستقیم و غیر قابل تخطی برای این وظیفه‌ی خطیر می‌گردند! و احتمالا خیلی سریع بر می‌خورند به این حدیث شریف حضرت امیر:

«وَاعْلَمُوا اَنَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى تَرَكَهُ»

که در خطبه‌ی 147 نهج البلاغه است. نمی‌دانم چه شد آن شب بحث به این حدیث رسید و بالا گرفت. بچه‌ها یک نکته‌ی ضخیم معرفت‌شناسی در این حدیث حضرت امیر پیدا کرده بودند و شده‌بود پیراهن عثمان! پدرمان آن شب در آمد تا راست و ریستش کردیم. نزدیک بود همگی فی المجلس ملحد شویم. آن نکته‌ی ضخیم رد امکان معرفت بود! بالأخره هر چه از نحو بلد بودیم ریختیم روی هم و جواب را در بطن جمله‌ی

«هُمُ الَّذینَ یُخْبِرُكُمْ حُكْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ»

پیدا کردیم. آن شب فهمیدم که چه قدر واژه‌ها می‌توانند پر معنا باشند. می‌توانند عین معنا باشند. فهمیدم چه قدر خوب است متونی داریم که می‌توانیم به معانی‌شان تکیه کنیم، طناب آویخته‌ی معنا را بگیریم و تا نا داریم بالا برویم. که فرمود:«إقرأ و إرقأ»…

صحبت من این‌جا نیست. درباره‌ی این نکته است که حضرت می‌فرمایند: و بدانید تا «کسانی» را که راه حق را ترک کرده‌اند نشناسید، حق را نخواهید شناخت. و این یعنی بررسی میدانی، نه دل زدن به دریای بی‌انتهای منابع غیر بومی و بعد هو الباقی! البته در میان این غواصان متهور عده‌ی معدودی هم هستند که زنده می‌مانند. و تا آخر عمر با مکاتب پدرکشتگی پیدا می‌کنند. به کلی اندیشه‌ی راه حق فراموششان می‌شود و می‌افتند دنبال مکاتب تا بالأخره یک جایی گیرشان بیاورند و حقّشان را بگذارند کف دستشان! بگذارید مثالی مناسب مشغولیت این روزهایم بزنم. خیلی‌ها وقتی می‌روند لبنان تعجب می‌کنند در منطقه‌ای که رسما تحت کنترل حزب الله است و پلیس بیروت به آن‌جا وارد نمی‌شود، خانم‌های بی حجاب آزادانه می‌روند و می‌آیند. حالا شما برو این را برای فلان آیت الله فلان مؤسسه‌ی پژوهشی قم تعریف کن بلافاصله سری به نشان تأسف تکان می‌دهد و زیر لب می‌گوید:«پلورالیسم!» یعنی که سید حسن نصر الله هم از دست رفت. این محصول تمرکز بر مرزهای بشری عالم نظر است. من نمی‌دانم آیا این حرکت حزب الله بازتولید پلورالیسم حاکم بر فضای لبنان هست یا نیست؟ امّا یقین دارم هیچ کسی هم نمی‌داند این گشت‌های ارشاد ما بازتولید چیست؟! و خوب می‌دانم بهار 1390، در بستر همان فرهنگ، حزب الله توانست سه هزار بانوی لبنان را که کشوری سه میلیون نفری است، به انتخاب حجاب برتر ره‌نمون شود. امّا این‌جا دریغ از هفتاد نفر از هفتاد میلیون! پلورالیسم، تصوّف، إصالت باطن یا ظاهر، بازدارندگی خارجی یا داخلی و هزار مکتب و برچسب دیگر، فقط نام مرزهایی در عالم نظرند. حالا فهم این که چه نسبتی با جاده‌ی متروک و بل نامکشوف عقلانیّت دینی دارند، مسئله‌ایست محتاج موشکافی اجتهاد… نه کشیدن موی فلان مکتب از ماست وضع نا مطلوب کنونی. ولی انگار امروز وظیفه‌ی ما شده برچسب زدن به هر تحرکی که خلاف سلیقه‌مان است. البته این عمدی هم نیست. بالأخره هر چه باشد، سنجه و ماهیت سکولاریسم امروز تا حد خوبی برای ما روشن است. ولی سنجه‌ی اسلام نه. یعنی از سویی ما به شدت نسبت به تغییر مقاومیم و از سایه‌ی خودمان هم می‌ترسیم، از سوی دیگر برای به دست آوردن سنجه‌ی بومی و مطلوب به شدت نیازمند تغییریم. نیازمند نظریه‌های جدیدیم. نیازمند حجم انبوهی کتاب نو هستیم. نیازمند سفریم. و البته نیازمند تصفیه‌ی ذهن از مسائل روزمره‌ی سیاسی. تا کم کم راه خود را بیابیم. و بتوانیم برای گام بعدی‌مان تصمیم بگیریم.

وقتی هویت بومی‌مان برای خودمان هم روشن نیست، رو می‌آوریم به جنگ نا متقارن فرهنگی. چیزی که برای من یکی پذیرفتنی نیست. یک وقت صحبت از جنگ نا برابر است، این پذیرفتنی است و لازم. همان که اسمش را می‌گذاریم جهاد علمی. ولی یک وقت صحبت از جنگ نا متقارن است. ما برای خودمان، برای جامعه‌مان، برای زندگی روزمره‌مان منظومه‌ی مطلوب فکری، حتی به صورت اجمالی، نداریم. نگاه کنید، سال‌ها می‌گذرد و نمی‌توانیم تکلیف خود را با وزارت امر به معروف و نهی از منکر روشن کنیم. چون بلد نیستیم ساحت‌های حکومتی و فردی و جنبه‌های قضایی و اجرایی‌مان را از هم تفکیک کنیم و یک مدل ارائه دهیم. هر چه هست سلیقه‌ی دکتر حبیبی و آیت الله سلطانی طباطبائی است. که آن هم رابطه‌ی وثیقی داشته با نمودار آب و هوای زمستان 57 پاریس، هنگام تدوین پیش‌نویس قانون اساسی…

وقتی منظومه‌ی هویت بومی‌مان برای خودمان هم روشن نیست، وقتی برای نقد، مبانی و سنجه‌ی بومی نداریم، رو می‌آوریم به جنگ نا متقارن فرهنگی. فلان مفهوم را، فلان شخص را، فلان جریان را، فلان پدیده را، فلان سریال را حتی می‌گیریم و مادرش را به عزایش می‌نشانیم! البته این عمدی هم نیست. یک مثال دیگر می‌زنم. شک نیست که گل‌دسته یکی از المان‌های کاملا ایرانی معماری اسلامی است. البته ریشه‌ی آن پدیده‌ایست به نام… بله، ابلیسک! ابلیسک‌ها که پیش از اسلام معیار حدود شهرها بوده‌اند، پس از اسلام به مسجدها یعنی معیارهای جدید حدود شهرها پیوستند. حد شهر جایی بود که دیگر صدای اذان مساجد شهر به گوش نرسد و سواد شهر دیده نشود… به فلان استراتژیست متبختر تله‌وزیونی مجال بدهی، زمین و زمان را به هم می‌دوزد و حکم تخریب همه‌ی مناره‌های جهان را فی‌المجلس صادر می‌کند. ولی نه تنها مناره مشکل ما نیست، ما اصولا با مناره به عنوان یک پدیده‌ی بومی که کارکردها و دلالت‌های پیشین آن کاملا دگرگونه شده هیچ مشکلی نداریم. اما وقتی به جای تبیین منظومه‌ی هویت بومی، وظیفه‌ی خود را مبارزه با هر پدیده‌ی خارجی تعریف کنیم، می‌شود آن چه نباید بشود…

بله مساجد ما مشکل دارند. ولی مشکلشان مناره نیست. مناره به خوبی در فرهنگ اسلام هضم شده. اصلا چه کسی گفته مشکل مساجد ما در معماری‌شان است؟! که فرمود:

«وَ مَساجِدُهُمْ یَوْمَئِذ عامِرَةٌ مِنَ الْبِناءِ، خَرابٌ مِنَ الْهُدى- در آن روز مساجدشان از نظر ساخت‌مان آباد، و از نظر هدایت ویران است.»

اتفاقا معماری‌شان درست است، خوب است، عالی است! مشکل مساجد ما این است که دستشان از هدایت خالی است.

«المؤُمنُ فی الْمَسجِدِ كَالْحوتِ فی الْماءِ- مؤمن در مسجد مثل ماهی است در آب.»

آب‌زیان هم مثل بقیه‌ی جانوران اکسیژن مصرف می‌کنند. ولی اکسیژن محلول. حالا اگر در آب اکسیژن محلول وجود نداشته باشد یا مثلا به جای اکسیژن مقادیر زیادی اکسید نافلزات حل شده باشد، اتفاق خاصی نمی‌افتد. فقط ماهیان، یا به عبارتی مؤمنان، هلاک می‌شوند. حالا اکسیژن و اکسید نا فلز چه ربطی به این بحث دارند را من هم نمی‌دانم! ولی می‌دانم این حدیث نبوی یکی از همان متونی است که می‌توانیم به معانی‌شان تکیه کنیم. طناب آویخته‌ی معنا را بگیریم و تا نا داریم بالا برویم. که فرمود:«إقرأ و إرقأ»…

بله. یک مسجد انصاری نجف، اکسیژن یک جهان مستضعف را تأمین می‌کند. یک مسجد حسنین، یک لبنان مجاهد را از خطر اکسید نا فلزات نجات می‌دهد. حتی می‌توان در تاریخ گشتی زد و فهمید احتمالا می‌شود با ترکیب چند مسجد یک شورای انقلاب ساخت!

مسجد امام اصفهان را نگاه کنید. معمار، به حق، حتی حوزه‌ی علمیه را هم آورده توی مسجد. یعنی آن را بخشی از مسجد می‌دانسته. مسجد کوفه را نگاه کنید. دارالحكومة و پادگان هم بوده! مساجد شهرهای خودمان را ببینید در زمان جنگ. از تالار عروسی و عزا گرفته، تا نهاد ثبت و نام و اعزام و پخش ما یحتاج کوپنی را هم شامل می‌شده. این‌ها را دست کم نگیریم. این‌ها سرنخ‌های تمدن ما هستند. با دنبال کردن این‌هاست که می‌توانیم به جایی برسیم نه با مخالف‌خوانی جزء به جزء فرهنگ و اسطوره‌های یونان و مصر باستان!

ما نیاز به مسجدی داریم که برای جوان‌های صادقمان، مثل آب باشد برای ماهی. امروز در غیاب مسجد واقعی، ما برای صحبت کردن درباره‌ی مهم‌ترین مسائلی که باید تکلیفمان را با آن‌ها مشخص کنیم، مجبوریم برویم کافی شاپ. خانه‌هامان که کوچک است، نمی‌شود. بیرون هم هوا مساعد نیست. باشد هم مگر یک جلسه‌ی چند ساعته‌ی داغ، بدون نوشیدنی داغ ممکن است…؟! همان طور که هیئت بدون چای بی معناست!

آیا در جامعه‌ی مهدوی کافی شاپ وجود دارد؟ همه‌ی این‌ها را نوشتم تا بگویم پاسخ به این سؤال به این سادگی‌ها هم نیست…