21 مطر / دیبا نتوان بافت‫…‬

دیبا نتوان بافت‫…‬

بهمن ۹۰ بود که بُر خوردم میان جوانان بیداری اسلامی. عصر روز دیدار رهبری، روز آخر همایش، نشسته بودم در نیم‌طبقه‌ی بالای سالن همایش‌های برج میلاد و داشتم حرص می‌خوردم که فرصت مصاحبت با محمد که حالا پس از ماه‌ها می‌دیدمش دارد ذره ذره از دست می‌رود. که از دست هم رفت. همراهش زنگ زد و شروع کرد با یک زبان عجیب صحبت کردن. پرسیدم فرانسوی بود؟ گفت نه، روسی بود! و بعد هم طولی نکشید که با وعده‌ی نیم‌بندی برای بازگشت رفت و بازنگشت… و من شش صبح فردا باید خودم را پادگان معرفی می‌کردم. مرخصی بیست و چهاری‌ام رو به پایان بود...

آن روز صبح وقتی در سرمای صبح‌گاهی نیمه‌ی بهمن ایستاده‌بودم در انتهای راه‌روی شرقی غربی کفش‌داری‌های حسینه‌ی امام و داشتم با حسرت، پانچ شدن کارت مهمانان هفتاد و دو ملت دیدار را، که لحظه به لحظه بی‌شمارتر می‌شدند، سیر می‌کردم، و منتظر بودم یکی بیاید مرا از مخمصه‌ای که گرفتارش شده بودم نجات بدهد… در تمام مدت به این فکر می‌کردم که این جوانان بر اساس چه معیاری انتخاب شده‌اند؟ با هزینه‌ی چه کسی رسیده‌اند تا راه‌روی شرقی غربی کفش‌داری‌های حسینیه‌ی امام؟ و کجا بوده‌اند تا حالا؟! این سؤالات البته با دیدن قامت رعنای سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی که در سرمای صبح‌گاهی پالتوی سیاه پشمی پوشیده بود، به آرامی قدم می‌زد و گاهی به افرادی که در اطرافش در جنب و جوش بودند تذکراتی می‌داد، حل شد… به علاوه‌ی همه‌ی سؤالات لجستیک بعدی!

در خاطرات آن روز نوشته‌ام: «کفش‌ها را کیسه می‌کشم! زیاد شلوغ نیست. سربازهای بی‌کارِ اولین کفش‌داری‌ها کفش‌ها را نمی‌گیرند و می‌گویند بروید جلوتر. کمی ناراحت می‌شوم، چون از قرار معلوم کسی نیست. نمی‌دانم دیدار خصوصی است یا عمومی. اگر جمعیت همین‌ها باشند بعید نیست خصوصی باشد…

انتهای راه‌روی کفش‌داری‌ها کسی ایستاده و کارت‌های مهمانان انگشت‌شمار را پانچ می‌کند. با اعتماد به نفس می‌روم جلو و می‌گویم من با کد[...] هماهنگ شده‌ام. هیچ واکنش خاصی نشان نمی‌دهد. فقط می‌پرسد چطور تا این‌جا آمده‌ای؟! و جمله‌ای می‌گوید تقریبا با این مضمون که همین‌جا بایست تا صبح دولتت بدمد!

حالا بیست دقیقه‌ای می‌شود که همین‌جا ایستاده‌ام. جز من سه نفر دیگر هم هستند. یکی به ترکی، یکی به عربی و یکی به انگلیسی، هر سه دست و پا شکسته، خطاب به اصحاب صف چیزهایی بلغور می‌کنند مبنی بر این که: موبایلی چیزی هم‌راهتان نباشد و کارت‌هایتان را بگیرید دستتان.

کارت‌ها نصف آ پنج و فیروزه‌ای است. رویش دو تا هولوگرام دارد. نام کشور را بالا و نام مهمان را هم پایین و وسط‌چین نوشته‌اند. عکسی هم در کار نیست. برادر پانچی کارت‌ها را از دست مهمانان می‌گیرد و با انگشت شصت و سبابه واقعی بودن هولوگرام‌ها را چک و کارت را دو نوبت پانچ می‌کند. دو برادر دیگر هم به تناسب نام کشوری که روی کارت نوشته شده، عشق اللهی به یکی از آن سه زبان می‌رسانند به مهمان و... نفر بعد. ولی من سعی می‌کنم با دیدن نام هر کشور، همه‌ی اطلاعاتی که از آن کشور در ذهن دارم را سر جمع کنم… هیچ چیز دستم را نمی‌گیرد! مهمان‌ها تمامی ندارند. کم کم به این نتیجه می‌رسم که دیدار خصوصی نیست. کم کم دلیل رفتار سربازهای بی‌کار کفش‌داری‌ها را می‌فهمم…» تنها قسمت شیرین آن دیدار، همان دیدن روی یار بود و بی‌گفتی‌های که آقا کردند. «بی‌گفتی» اصطلاح افغان‌هاست. یعنی حرفی که در شرایط کنونی امیدی به درک ضرورت یا ارزش آن توسط مخاطب نداری. می‌گویی و می‌گذری. و میان منِ خودی با آن دیگری که با هر ترفندی شده بود یکی از بلیط‌های طلایی حاج قاسم را نصیب خودش کرده بود، تفاوتی نبود. آقا بی‌گفتی می‌کنند… برای همه‌ی ما…

تنها قسمت شیرین آن دیدار، همان دیدن روی یار بود. و بی‌گفتی‌های که آقا کردند. قسمت‌های تلخش هم آن‌قدر تلخ و زهرآگین بود که باعث شد وقتی از دوستان برای انتشار متن کامل روزنوشت آن روز مشورت خواستم، خیلی مسالمت‌آمیز نهیم کنند. و بدون شک در صورت انتشار به همان بلایی دچار می‌شد که روزنوشت اختتامیه‌ی رویش دچار شد. صحبت محافظه‌کاری نیست. صحبت آن است که این طور درد دل‌ها تُف سربالا است…

این‌ها را ولش! نشسته بودیم در نیم‌طبقه‌ی بالای سالن همایش‌های برج میلاد با محمد. این بار نه چهره به چهره، که در کنار هم. این بار نه او می‌گفت و من نیوش می‌کردم، که هر دومان سعی می‌کردیم اتفاقات اطرافمان را هضم کنیم. مثلا دکتر ولایتی را که آن‌جا پشت تریبون نشسته بود و بیست سی اسم می‌خواند ولی کسی نمی‌آمد بالای سن! تا این که می‌گفت هر کس داوطلب است بیاید. بعد مثلا یک جوان خوش قد و بالا با لباس‌های محلی شمال آفریقا می‌آمد بالا و با اعتماد به نفس تمام و با زبان عربی و بد لهجه شروع می‌کرد صحبت کردن که: بنده به نمایندگی از دو انقلاب مظلوم بالای سن آمده‌ام، انقلاب بحرین و انقلاب سوریه… و همه کف می‌زدند… و دکتر همین طور از زیر عینک نمره‌ی مثبتی که به چشم زده بود چپ چپ نگاه می‌کرد...

صحبت‌های آن‌ها که زبانشان عربی، فارسی، اردو یا انگلیسی نبود را با گوشی‌های اف ام ترجمه‌ی هم‌زمان گوش می‌کردم. از این بالا می‌توانستم مترجم‌ها را از پنجره‌های رژی ببینم که در اتاقک‌هایی مجزا نشسته‌اند و سخت تمرکز کرده‌اند و مدام ترجمه می‌کنند… یکی اول فرانسوی را می‌کند عربی، بعدی عربی‌اش را می‌کند انگلیسی، آن یکی عربی‌اش را می‌کند فارسی، دیگری انگلیسی‌اش را می‌کند ترکی… مثل تلفن‌بازی‌های زمان کودکی خودمان…

سعی می‌کردیم اتفاقات اطرافمان را هضم کنیم. مدعوینی که حوصله‌ی شرکت در سخن‌رانی‌های بی‌سامان و بی‌مایه‌ی همایش را نداشتند ولی یک پرچم اسرائیل توی لابی گیر آورده و حماسه‌ای به پا کرده بودند که نگو! جمعیت آن‌چنان شعار می‌دادند و بالا و پایین می‌پریدند که سالن می‌لرزید و مسئولین انتظامات حیران مانده‌بودند…

سعی می‌کردیم اتفاقات اطرافمان را هضم کنیم. مدعوین و میزبانانی را که اطرافمان مشغول تفریحات سالم بودند. گپ می‌زدند. بحث می‌کردند. فیس بوک و شماره و ایمیل می‌دادند و می‌گرفتند. و از شما چه پنهان گاهی هم دل و قلوه… کم کم اذان می‌شود. محمد باید برود. معلوم نیست دوباره کی منت بگذارد، پیامکی بزند، اعلام حضوری کند و قراری بگذاریم و بنشینیم چهره به چهره، او بگوید و من حیران بمانم چشم بر… آن مرخصی بیست و چهاری با همه‌ی خوب و بدش و با همه‌ی بی‌خوابی‌های پیش و پسش تمام شد. ولی یک سؤال در ذهنم باقی گذاشت. سؤال غامضی که قامت رعنای حاج قاسم جواب‌گویش نبود و نیست. چه این که وظیفه‌ی حاج قاسم همین سرخ نگه داشتن صورت انقلاب است با سیلی‌های لجستیکی از جنس همین همایش‌های بیداری اسلامی… اما آخرش چی؟!

رو در بایستی که نداریم، انقلاب اسلامی نرم‌افزار ندارد.

«سبحانك ما أعجب ما أشهد به علی نفسی! و أعدده من مكتوم أمری! و أعجب من ذلك أناتك عني و إبطاؤك عن معاجلتي، و ليس ذلك من كرمي عليك. بل تأنيا منك لي و تفضلا منك عليّ لأن أرتدع عن معصيتك المسخطة و…»

تا آخرش بنویسم؟! مثلا برجسته‌ترین مسئله‌ی موضوع انقلاب اسلامی یعنی ولایت فقیه. همه‌ی آن‌چه در این باره نوشته شده را بزنی گل هم سه هزار صفحه هم نمی‌شود. که نصف آن را هم مخالفان نوشته‌اند! حالا چه فرقی می‌کند که انگیزه‌شان عملی بوده یا نظری؟ مهم آن است که در راستای هدفشان تولید داشته‌اند. ولی نه انگیزه‌ی عملی و نه انگیزه‌ی نظری ما را وادار به تولید نکرده! هیچ کداممان فرق نظریه‌ی حکومتی ولایت فقیه با نظریه‌ی مردم‌سالاری دینی و تفاوت این دو را با دموکراسی نمی‌فهمیم. هیچ کداممان فکر نمی‌کنیم چرا رهبری در خطبه‌ی عربی اول گفتند ما دنبال صدور ولایت فقیه نیستیم ولی سال بعد در خطبه‌ی عربی‌شان گفتند مردم‌سالاری دینی الگوی ملت‌های به‌پاخاسته است.

شرط می‌بندم هفتاد درصد مهمانان خارجی کنفرانس‌های بیداری اسلامی آمدند و رفتند و نفهمیدند ولی فقیه توسط مردم انتخاب می‌شود. چه برسد به آن‌که کسی پیدا شود و بکشاندشان تا سی سال پیش که مغز متفکر اسلامی در نجف در حصر بود. و تنها چند روز پیش از شهادتش با دست‌خط عربی زیبایش نوشته بود این مفهوم بلند و بنیادین را که:

«اهداف حکومت بزرگ قرآنی بی‌پایان است چرا که کلمات خداوند متعال پایان نمی‌پذیرد و حرکت به سوی او هم‌واره ادامه خواهد داشت، چون حرکت به سمت مطلق پایان‌پذیر نیست. این است رمز قدرت عظیم این حکومت و توان تحوّل و نو شدن پی در پی آن در راه انسان تا خدا.» که:«قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا - بگو: اگر دریا برای [نوشتن] کلمات پروردگارم مرکّب شود، پیش از آن‌که کلمات پروردگارم پایان یابد، یقیناً دریا پایان می یابد، و اگرچه مانند آن دریا را به کمک بیاوریم. - سوره‌ی کهف آیه‌ی ۱۰۹»

افسوس که خداوند پاداشش را خیلی زود داد… افسوس...

کسی نشنود، ولی هیچ کداممان فکر نکردیم چرا حضرت آقا، یعنی فقیهی چنین برجسته، در خطبه‌ی عربی اول‌شان به آیه‌ی منسوخ استناد کردند؟!

در زمینه‌ی جهان اسلام ما تاریخ‌چه، انگیزه‌های شکل‌گیری و عوامل زوال زودرس «جمهوری متحده عربی» و «فدراسیون عرب» را نمی‌دانیم و درباره‌ی «مجموعه‌ی متحد اسلامی» که حضرت آقا سال پیش در گیلان‌غرب نوید شکل گرفتن آن را داده‌اند هیچ فکری نکرده‌ایم. مثل نوید «خاورمیانه‌ی اسلام» که مسکوت ماند تا وقتی بیداری اسلامی آغاز شد و تازه وقتی مهمان رسیده بود پشت در از خواب پریدیم…

برای کشف جاده‌ی نامکشوف عقلانیت دینی که همیشه در کنار معنویت و عدالت به عنوان یکی از ارکان تمدن نو اسلامی در صحبت‌های حضرت آقا می‌آید هیچ تلاشی نکرده‌ایم. دومین سرقت این متن از «جانستان کابلستان» است که باشد! تفاوت بن لادن را با حضرت سید حسن نصرالله نمی‌فهمیم. چون معیار بومی نداریم. بن لادن و حضرت سید هر دو زیرمجموعه‌ی اصطلاحات پژوهشی غربی: بنیادگرایی اسلامی، جنبش‌های نظامی ضد اشغال و… دسته‌بندی می‌شوند. در حالی که سید حسن نصرالله عقل منفصل انقلاب اسلامی است. بگذریم از برخی سیاست‌مداران خودمان که بی‌عقلی متصل جمهوری اسلامی‌اند متأسفانه!

دیوارهای قطوری که این سال‌ها دور رسانه‌ها، زبان، اندیشه، فرهنگ، سیاست و حتی اقتصاد خودمان -و حتی این سال‌ها میان خودمان- کشیده‌ایم نه فقط در نفوذ ناپذیر کردن این حوزه‌ها موفق نبوده که آفت کشنده‌ی رکود نرم‌افزاری را به هم‌راه آورده. وقتی تقابل واقعی در میان نباشد، اندیشه‌ها محک نمی‌خورند و ارزش واقعی خود را نمایان نمی‌کنند و متأسفانه در این میان هیچ فرقی بین ایده‌های بی‌ارزش و نگاه‌های ژرف نیست. اقناع در چرخه‌ی بسته‌ی داخلی فرسوده و نابود می‌شود و وقتی توان اقناع از میان رفت، می‌ماند قهر و اخم مذهبی، دیپلماتیک و نظامی. به جای این که گوهر اقناع‌مان را صیقل بزنیم و در همه‌ی بازارهای فکری و با همه‌ی زبان‌ها و در همه‌ی قالب‌ها عرضه‌اش کنیم، دور خودمان دیوار کشیده‌ایم و با لگد افتاده‌ایم به جان عقل مردمان…

تفاوت حضرت سید حسن نصرالله با بن لادن را جولیان اسانج می‌فهمد که دنیایش دیوار ندارد… دیوار که نباشد، اندیشه‌ها محک می‌خورد. اندیشه‌ها که محک خورد، شیفتگی حقیقی به وجود می‌آید. رو در بایستی که نداریم، انقلاب اسلامی نرم‌افزار ندارد. چه درباره‌ی موضوعات کلان و چه مسائل جزئی. از محمد یاد کردم چون بارها این حدیث حضرت امیر را به گوش ما خواند که:

«يا كميل، ما من حركة إلا وأنت محتاج فيها إلی معرفة»

و خودش ترجمه کرد که «عزم عملی فرزند جزم نظری» است. بی‌چاره محمد و امثال او که امروز که جمهوری اسلامی برای مهمانان ناخوانده‌اش سفره پهن کرده مجبورند بروند از زیر سنگ هم که شده یک لقمه نرم‌افزار پیدا کنند که سفره خالی نباشد که زشت است جلوی این همه مهمان خسته که به هزار امید آمده‌اند این‌جا… محمد آقا، دلم برایت تنگ شده اگر این‌ها را می‌خوانی.

غرب عرب آن قدر میراث ارزش‌مند فکری، فرهنگی و دینی دارد که نمی‌توانیم توقع داشته‌باشیم قیومیت خود را در هر کدام از این حوزه‌ها به ما بسپارد یا دست به الگوبرداری نظیر به نظیر بزند. نمی‌توانیم چنین توقعی داشته باشیم چون ما توان اداره‌ی فکری آنان را نداریم و دست بالا جای برادر آن‌ها حساب می‌شویم نه پدرشان. آن هم برادر کم‌جان و لاغری که گرچه اسلاف پاک و نژاد شریفی دارد اما به لحاظ فکری، فرهنگی، اقتصادی، دینی و سیاسی روده‌ی بزرگش دارد روده‌ی کوچکش را می‌خورد…