21 مطر / ⁨اسلام جان و انسان، اسلام زبان و قران، اسلام منطق و یونان⁩

⁨اسلام جان و انسان، اسلام زبان و قران، اسلام منطق و یونان⁩

میدان نقش جهان و مسجد جامع عباسی را دیده‌اید؟ امروز کدام همت و ذهن و خیال خلاق، دورخیز آفریدن چنان اثر چندتخصصی و لطیفی را دارد؟ کدام معمار؟ کدام طراح؟ کدام منجّم؟ کدام عالم؟ کدام حاکم؟ کدام میلیاردر؟ کدام بنی‌بشر؟ هیچ کس. ناشدنی است. امروز دیگر چنان عظمت و لطافت هم‌زمانی در تصور ما نمی‌گنجد؛ در تصور ما از خودمان و از زندگی.

لوگوس از یونانی باستان که به عربی آمد شد لغت. جان، شد زبان. اما از یونانی باستان به زبان‌های لاتین که رسید شد لاجیک. جان، شد منطق. فاصله‌ای هست از لاجیک تا لغت. جانْ والاتر است، زبان در میانه، منطق در نشیب. منطق نمی‌تواند زبان را تفسیر کند و زبان، جان را. غزل حافظ را نمی‌شود تبدیل به توابع ریاضی کرد و جان حافظ را نمی‌شود به غزل فروکاست. سکوت، زمین خداست و زبان، خانه‌ی ما. خانه‌ای که خود می‌سازیم. ما در زبان لانه می‌کنیم. با ابزارهایی که خودمان برای خودمان تعبیه کرده‌ایم. بیت در فارسی نام دو مصراع است اما در عربی، خانه. بیت خانه‌ی عرب است. عرب در شعر زندگی می‌کند. عرب ناخودآگاه می‌داند بیت خانه است. همین را نیز زبانش به او آموخته. ما اما بی‌خانمان‌ایم. واژه‌ی خانه نیز خود عربی است، بر وزن فاعَل یکی از اوزان مکان عربی. فارسی‌زبان بی‌خانمان است. نه خانه، نه بیت و نه منزل، هیچ‌کدام فارسی نیستند. شاید باید بازگردیم به سرای. بگذریم. آیه نیز از ریشه‌ی أ-و-ی و بر همان وزن فاعَل و به معنای پناهگاه است. آیه پناهگاه عرب است. وقتی زبان یعنی بیت یعنی خانه یعنی سرای، ویران می‌شود عرب در آیه پناه می‌جوید. آیه استماع است، سکوت در برابر جهان. خلقت به خودی خود، چون نیک بنگری، آیه است، پناهگاه است. فرصت درویشان. سرپناه بی‌سرپناهان.

مجموع زوایای داخلی مثلث ۱۸۰ درجه است. این موضوع به لحاظ منطقی اثبات شده. هرکس ادعا کند می‌شود ۱۷۹ درجه یا ۱۸۱ درجه جاهل است و اگر اصرار کند مفسد. منطق خشونت‌زاست. حتی برای یک درجه انحراف هم رحم ندارد. همه‌چیز اثبات شده. همه‌چیز محاسبه شده. جای رشد کوچک‌ترین انگل ابهامی وجود ندارد. هر ابهامی انگل است. هر شکی کفر است. حقیقت اثبات‌شدنی و اثبات‌شده و سپس اعمال‌کردنی است! و چون حقیقت است اطاعت از آن طوعا یا کرها لازم و موجب خوش‌بختی است. خوش‌بختی منطقی و اثبات‌شده را باید اعمال کرد. ابتدا با قلب و اگر نشد با زبان و اگر نشد با قدرت. مجموع زوایای داخلی مثلث ۱۸۰ درجه است. اما جمله‌ی پیشین نه‌تنها غلط بلکه ویران‌گر است. چرا؟ چون ما در صفحه زندگی نمی‌کنیم. جهان ما حداقل سه‌بعدی است نه دوبعدی. جهان ما اقلیدسی نیست، نا اقلیدسی است. روی کُره، می‌توانیم مثلثی داشته باشیم با سه زاویه‌ی ۹۰ درجه. یعنی با مجموع زوایای داخلی ۲۷۰ درجه یا حتی بیش‌تر. چرا که نه؟ اگر کسی همچنان اصرار داشته باشد زوایای داخلی مثلث به‌گونه‌ای سرمدی و صلب و بی‌قید و شرط و در هر شرایطی ۱۸۰ درجه است نه‌تنها از درک جهان عاجز می‌ماند بلکه اگر قدرت بیابد همت به ویرانی جهان و فروکاست ابعاد آن می‌گمارد. هر گزاره‌ی اقلیدسی حداقل یک قید پنهان دارد. زوایای داخلی مثلث تنها و تنها در فضای دوبعدی ۱۸۰ درجه است و چون ما در صفحه زندگی نمی‌کنیم پس این جمله‌ی در-نگاهِ-اول-منطقیْ غلط و خشونت‌زاست. منطق ارسطویی خشونت‌زاست. منطق نمی‌تواند زبان را تفسیر کند و زبان، جان را. در فلسفه اصطلاحی هست به نام یونان‌زدگی. میراث همه‌ی ادیان ابراهیمی در فاصله‌ی کوتاهی از دوره‌ی حیات انبیائشان یونان‌زده یا به‌اصطلاح هلنیزه شدند. تلاشی صورت گرفت تا متون خام و شاعرانه و زبان‌ورزانه‌ی ابتدایی با روش‌های مبتنی بر منطق و عقل روبنایی، ارسطویی، اقلیدسی و فیثاغورسی فهمیده و چهارچوب‌بندی و قابل توضیح و البته اعمال شوند! منطق به زبان و جان طمع کرد.

میدان نقش جهان و مسجد جامع عباسی را دیده‌اید؟ طراحی و ساخت گنبد لاجوردی ۵۲ متری و کتیبه‌ی مدوّر ۱۱۰ متری زیر محراب و ایوان اصلی و طاق‌ها و ضربی‌ها و قوس‌های این مسجد در اذهان نا اقلیدسی انجام شده. جایی که بر خلاف جهان اقلیدسی دو دو تا لزوما چهارتا نمی‌شود! جایی که خط‌های موازی ممکن است خیلی زود به هم برسند! جایی که از دو نقطه، بی‌نهایت خط راست می‌گذرد! جایی که لزوما همه‌چیز «منطقی» نیست. شیر و شکر شیخ بهایی را بخوانید. در قصیده‌ای که درباره‌ی علوم گفته پرتکرارترین اسم‌ها پس از خود «علم»، «یونان» است! از یونان می‌نالد. شیخ بهایی لبنانی است؛ دروازه‌ی عالم اسلام به یونان. شیخ بهایی عرب است و می‌فهمد منطق ارسطویی یونانی نمی‌تواند به میراث زبانی ادیان چنگ بیاندازد. می‌فهمد که زبان، طاقت منطق را می‌درد و جان، طاقت زبان را. اگر انسان تنها در دایره‌ی زبان فهم شود و زبان تنها در دایره‌ی منطق، به جای مسجد جامع عباسی، لمعه‌ی دمشقیه می‌زاید؛ اسلام یونانی‌شده. فقه. اسلام منطقی. بسیار بسیار منطقی. در صفحه!

آلمانی‌ها حافظ را خوب می‌شناسند. گوته، شاعر سرشناس آلمانی، کتابی دارد به نام دیوان شرقی-غربی که میراث فرهنگ بشری را در آن بازسرایی کرده. او علاوه بر این‌که کلمه‌ی دیوان را عینا به آلمانی برده و در عنوان اثرش به کار گرفته، یکی از فصل‌های آغازین آن را نیز حافظ‌نامه نامیده است. در پارکی در وایمار، زادگاه گوته تندیسی هست متشکل از دو صندلی رو به روی هم به نشانه‌ی دیالوگ، دیا لوگوس، تعامل دو لوگوس، گفت‌وگو. یکی برای گوته، یکی برای حافظ. از دکتر محمود حدادی، یکی از چیره‌دست‌ترین مترجمان زبان آلمانی و یکی از مترجمان دیوان شرقی-غربی پرسیدم تا به حال به متنی فارسی یا آلمانی برخورده‌اید که احساس کنید نمی‌شود ترجمه‌اش کرد؟ بلافاصله به مقصود اصلی سؤال خجولانه‌ام پی برد. گفت حافظ یک مثال خوب برای ترجمه‌ناپذیری است، مگر نه؟ گفتم بله. دیوان شرقی غربی را نشان داد و گفت اگر کسی ترجمه‌پذیری حافظ را انکار کند وجود این دیوان را انکار کرده است. جالب است بدانی مترجمی که حافظ را برای گوته ترجمه می‌کرده دچار خطای آناکرونیستی شده بوده و حافظ را شادخوارانه و می‌گسارانه ترجمه می‌کرده. وقتی این‌ها را می‌گفت یاد شراب ودکای رومی(!) افتادم که روی شیشه‌اش عکس یک صوفی است در حال سماع. دکتر حدادی گفت اما گوته با دقت و هوشی که داشته می‌فهمد این اشعار نمی‌توانند جنبه‌ی زمینی داشته باشند. سپس دل‌جویانه گفت ولی همه می‌دانیم هر آلمانی در خانه یک ترجمه‌ی حافظ ندارد و هیچ کس در آلمان به آن تفأل نمی‌زند! هیچ آلمانی‌زبانی نمی‌تواند در اشعار حافظ لانه کند.

حسین ایتالیایی تازه‌مسلمانی است که به شوخی به‌ش می‌گوییم نمایندگی رسمی جبهه‌ی پایداری در رُم. عمده‌ی اخبار ایران را از طریق رجانیوز پی‌گیری می‌کند و برای ما روی واتس‌اپ می‌فرستد. تصویر و توصیف و فهمش از وقایع ایران در حد فهم(!) جبهه‌ی پایداری و آقای پناهیان است. یک بار به من شکایت می‌کرد چرا در ایران همه‌ی متفکران حتی آیت الله مصباح یزدی دانته را قدح کرده‌اند و گفته‌اند او ضد اسلام بوده؟ می‌گفت این حرف شما درست مثل حرف آن مستشرقانی است که حافظ را عیاش و لا ابالی می‌دانند. حسین می‌گفت شما نمی‌فهمید دانته چه می‌گوید. رنه گنون اما فهمیده بود و کتاب کوچک تعالیم باطنی دانته را نوشت و از پیوندهای دانته با اسلام گفت. متحیر بود چرا دانته در ایران حتی یک مدافع ندارد. می‌خواستم بگویم حسین جان روزی که توی ایتالیایی‌زبان فهمیدی قرآن چه می‌گوید، علمای فارسی‌زبان هم خواهند فهمید دانته چه می‌گفته است! اما وای به حال عالمی که نه می‌فهمد حافظ و مولوی هم‌زبانش چه می‌گویند و نه طبیعتا می‌تواند در قرآن لانه کند. از این‌جا رانده و از آن‌جا مانده….

علی شنبه صبح از پایتخت اکوادور پریده بود به بوینس‌آیرس پایتخت آرژانتین. ۶ ساعت به سمت جنوب. سپس پریده بود دوحه. ۱۹ ساعت پرواز! سیگاری بود. اذیت شده بود ۱۹ ساعت به خاطر ممنوعیت سیگار در هواپیما و به خاطر اسلام بدون الکل. دوشنبه صبح رسیده بود دوحه. پرواز به شرق ساعت را می‌خورد. سپس پریده بود نجف. دو ساعت به شمال. رسیده بود وسط قیامت نجف. فقط جلوی هتل ما در هر ساعتی از شبانه روز دو صف صدنفری غذای نذری بود. در خیابان‌های منتهی به حرم نمی‌شد راه رفت. دوشنبه عصر با چشمان پف‌کرده و سرخ دیدمش. توی لابی هتل لم داده بودیم. زیر لب می‌خواند:«در خرابات طریقت ما به-هم-منزل شویم/ کاین‌چنین رفته‌است در عهد ازل تقدیر ما». و با همان حال زار داستانی غریب گفت درباره‌ی این غزل. گفت ده‌ها سال پیش من شش هفت سالم بود. با پدرم رفته‌بودیم نمازجمعه‌ی مشهد. امام جمعه خشمگین فریاد می‌زد من نمی‌فهمم چرا قبر این حافظ کافر را خراب نمی‌کنند. من الآن یکی از اشعار این مردک صوفی را برایتان می‌خوانم ببینید با چنین فردی چه باید کرد. این کافر گفته است:«دوش از مسجد سوی می‌خانه آمد پیر ما». آخر این حرف یعنی چه؟ این کفر محض است. سپس گفت من که چیزی حالی‌ام نبود، داشتم بازی‌گوشی می‌کردم ناگهان دیدم پدرم سرخ شد و محکم با کف دست کوبید توی پیشانی‌اش و گفت: این نمی‌فهمد حافظ دارد حضرت سیدالشهداء(ع) را می‌گوید! و من همین‌طور مبهوت میان خنده و گریه و تحسین و تأسف نگاهش می‌کردم. بعد شروع کرد دوباره غزل را از ابتدا خواند: دوش از مسجد سوی می‌خانه آمد پیر ما/ چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟!

«و ما هیچ فرستاده‌ای را مگر به زبان مردمش نفرستادیم». حافظ را می‌شود ترجمه کرد؟ یک انگلیسی‌زبان می‌تواند در حافظ لانه کند؟ یک فارسی‌زبان در کمدی الهی دانته چطور؟ یک غیریونانی‌زبان در فلسفه‌ی یونانی چطور؟ اگر حافظ را می‌شود ترجمه کرد، قرآن را هم می‌شود. اگر یک انگلیسی‌زبان می‌تواند در حافظ لانه کند، یک فارسی‌زبان هم می‌تواند در قرآن لانه کند. بیهوده نیست که ترجمه‌ی قرآن در قرون اولیه و تا امروز به نظر برخی عالمان حرام است. ترجمه نه از خانه چیزی باقی می‌گذارد و نه برای جان‌های آواره سرپناه می‌شود. هم به سخن‌ور صدمه‌ی جبران‌ناپذیر می‌زند و هم به مخاطب. میزبان را بی‌سرمایه می‌کند و مهمان را بی‌سرپناه.

دکتر احمد پاکتچی کتابی دارد به نام جریان‌های تصوف در آسیای مرکزی که نشر الهدی وابسته به سازمان فرهنگ و ارتباطات آن را چاپ کرده؛ سازمان دورگه‌ای میان سپاه قدس و وزارت امور خارجه که رایزن‌های فرهنگی ایران در کشورهای مختلف را تعیین می‌کند. کتاب نزدیک به ۷۰۰ صفحه است. بسیار غنی و بدون دور ریز. تقریبا سراسر متن به غنای مدخل دانش‌نامه‌هاست. کتاب همه‌ی طبقات یا همان نسل‌های صوفیه را از زمان پیامبر(ص) تا امروز در شاخه‌ی ماوراء النهر بررسیده و معرفی کرده است. کم‌تر وارد تحلیل و جریان‌شناسی و نگاه درجه‌دو شده و بیش‌تر اطلاعات دست‌اول داده. برای هر عالم، مخصوصا علمای شاخص هر طبقه، پی‌رنگ‌های اصلی رسائل و کتاب‌هایشان را برشمرده و این را در قالب چند بریده از اثارشان نشان داده است. در مدح کتاب همین بس که پیش از ورود نمی‌توانید تصور کنید چه چیزهایی در انتظارتان است. در این کتاب به رساله‌های عجیبی بر خوردم. مثلا رساله‌ای در بیان فرق صدر و فؤاد و لُبّ و قلب در قرآن. این رساله‌ها نشان می‌داد صوفیان برای فهم قرآن به دنبال روش بودند. در میانه‌ی کتاب به فصلی رسیدم درباره‌ی نجم الدین کبری ملقب به شیخ ولی‌تراش، استادِ استادِ مولانا و استاد فخر رازی و الهام‌بخش ابن عربی. او رساله‌ای دارد به نام «شمس الحق». چگونه امکان داشت دو نسل قبل مولانا صحبت درباره‌ی شمس باشد؟! مگر شمس نام یک شخص معین نبوده؟! ناگهان مثل هندوانه‌ای پرآب و رسیده که تا چاقو را می‌اندازی خودش قرررچ از هم می‌شکافد موضوعی برایم روشن شد. تصوف یک پروژه‌ی درازمدت و بینانسلی و یک آکادمی بوده است. آکادمی‌ای برای فهم روش‌مند دین، اما نه فقط فهم روش‌مند بلکه سپس برای یک هدف غریب و دست‌نایافتنی: ترجمه‌ی دین! نه ترجمه‌ی قرآن، نه ترجمه‌ی زبانی، نه ترجمه‌ی منطقی و یونانی و فقیهانه. پروژه‌ای برای بازآفرینی احوال انبیاء، بازآفرینی دین، بازآفرینی خانه و بازآفرینی پناهگاه. بزرگان صوفیه که همه در دوران متقدم زندگی‌شان شیخ الاسلام و محدث بوده‌اند هر کدام یک روز یقین می‌کنند این‌طور نمی‌شود ادامه داد! ترجمه دین را می‌کُشد. در ترجمه نمی‌توان لانه کرد. فارسی‌زبان بی‌خانمان می‌ماند. پس از خواندن کتاب دکتر پاکتچی، تصوف برای من به نام یکی از ژرف‌ترین، هوش‌مندانه‌ترین، عظیم‌ترین، پخته‌ترین و زاینده‌ترین قرائت‌های اسلام و البته سازگارترین‌شان با زبان فارسی بدل شد. در زمانه‌ای که ما سخت گرفتار تحمیل قرائت یونان‌زده و ارسطویی از اسلام هستیم، خواندن این کتاب مرا با پدران اندیش‌مند، فارسی‌زبان و البته فراموش‌شده‌ام آشتی داد. پدران بلندقامت و عالم و عارفی که در کار ساختن بنایی عظیم برای لانه‌گزیدن جان و دل فارسی‌زبانان بودند.

میدان نقش جهان و مسجد جامع عباسی را دیده‌اید؟ در جهان ناملموس‌ها آن پدیده‌ی ناشدنی که در همت و ذهن و خیال هر کسی ترک می‌اندازد، پروژه‌ی بینانسلی مثنوی است. همان عظمت، همان خیال‌انگیزی و همان خلاقیت. سرپناه نا اقلیدسی فارسی‌زبان بی‌خانمان. میراث‌دار روش بالغ سهروردی در تفسیر قرآن و غور ابن عربی در عرفان.

شاید بگویید بافت زندگی روزمره‌ی ما دیگر به‌کلی با میدان نقش جهان و مسجد جامع عباسی بی‌گانه است و این بناها فقط به درد بازدید گردشگران می‌خورند نه سکونت آوارگان. من این احتمال را رد نمی‌کنم. امکان دارد مثنوی به قدر عظمتش، به‌دردنخور باشد! شاید. سؤال سختی است و من درباره‌اش قضاوتی ندارم. نمی‌دانم آیا شدنی است که دوباره همگان را به سکونت در این سرای عظیم و دل‌انگیز فرا بخوانیم؟ اصلا آیا روزی بوده که عمده‌ی مردمان ما ساکن آن بوده باشند، یا مثنوی مثل قرآن همیشه به قدر فریبایی‌اش مهجور بوده؟ شاید اصحاب منطق و اسلام یونانی معتقد باشند امروز دیگر دوران نقش جهان‌ها گذشته و زمین خدا را، زمین‌های عظیم موقوفه و مصادره‌ای و نظامی را تنها باید به هایپرمارکت‌ها و مال‌ها فروخت تا بیارزد، تا به خدا بیارزد. اما سخن اکنون جای دیگری است. سخن از بازگشت، تحمیل سکونت یا مقایسه و ترجیح نیست، سخن از دعوت به آشتی است. سخن از جدی‌گرفتن زبان و سراست.