21 مطر / پانتومیم

پانتومیم

خدا جزئی‌نگران را دوست دارد. بدون جزئیات کلیات فقط لاف می‌زنند. بیا کلیه‌هایمان را بفروشیم. همسایه برای نان شبش مانده حساب ندارد. یا حد اقل برویم خون بدهیم. سلامت دردی را دارو نمی‌کند. تنها دوایی که تاریخ انقضا ندارد خود درد است. بیا تاریخ تولید کنیم. صحبت درباره‌ی مرگ کلمات بی‌هوده‌ترین کار دنیاست. عصر یخ‌بندان کلمات فرا رسیده است. بیا کتاب‌سوزی راه بیاندازیم. زبان فدای معنا. من خودم مرد بی‌خانمانی را دیدم که شبش از سرما روی صندلی آهنی پارک سحر نشد. بیا مسابقه‌ی مردان آهنین را تحریم کنیم. بیا مثل مادربزرگ‌ها لحاف ملاطفت بدوزیم. بیا برای سربازان سر پست یواشکی سیگار بخریم. دممان گرم. حساب کنیم چند ماه از خدمتمان مانده است؟ من نادیده می‌گویم تو هم سرطان بدخیم زندگی داری. مرگت قطعی است. نمی‌خواهی معافیتت را بگیری؟ بیا از خودمان فرار نکنیم. این روزهای آخر حلوای مرگمان را خودمان قسمت کنیم. باشد که شیرین‌کام شویم. بیا ادای پدرها را در بیاوریم. از نداری لبخند بزنیم. سه شیفت کار کنیم. دختر همسایه جهیزیه می‌خواهد. مگر مشق نداری که نشسته‌ای پای تلویزیون؟ بیا ناقل تمدد اعصاب باشیم. حتی کلاغ‌ها هم با لبخند رام می‌شوند. بیا بدی‌ها را خر کنیم. بیا کلمات را به بازی بگیریم. اصلا بیا معنای کلمات را عوض کنیم. آن قدر نخوانیمشان تا آن‌ها مجبور شوند ما را بنویسند. بیا پانتومیم خوبی را بازی کنیم. سکوت علامت خداست. قول می‌دهم هیچ کس نمی‌تواند حدس بزند.